جهت عضویت در سامانه ی پیامک سایت لطفا عدد 22 را به شماره
5171 24 297 10000 ارسال نمایید؛
کمیت را در گوگل محبوب کنید:
داستان عشق - غلامرضا سازگار
| امام حسین (ع) - بحرالطویل |

شهر شام و ملاء عام و کف و خنده و دشنام
و گروهي به لب بام و به رخ، ننگ و به کف، سنگ
و به تن جامه ی گلرنگ گرفتند،
ره آل علي تنگ
تو گويي همه دارند سرجنگ،
هم آواز و هم آهنگ شده دشمن دادار،
پر از کينه ی پيغمبر مختار و علي حيدر کرار
به آزار دلِ عترت اطهار، همه عيد گرفتند به قتل پسر فاطمه آن سيّد ابرار
شده شهر چراغاني و مردم همه در رقص و غزلخواني و شادي
که ببينند سرنيزه سر پاک امام شهدا را.
درِِ دروازه ی ساعات خبر بود،
خبر بود که بر نيزه يکي مهر فروزنده و هفتاد قمر بود
به روي همه از ضربت سنگ و دم شمشير اثر بود،
چه سرهاي غريبي که روان بر رُخشان اشک بصر بود،
سر يوسف زهرا، سر عباس دلاور، سر قاسم، سر اکبر، سر عون و سر جعفر،
سر عبدالله و اصغر، سر زيباي بنيهاشم و انصار،
سر مسلم و جون و وهب و عابس و ضرغامه و يحيا و زهير و دگر انصار
که هر سر به سر نيزه همان وجه خدا بود،
چو پروانه در اطراف امام شهدا بود
به لب داشت همي ذکر خدا را.
در اطراف، سر خون خدا، خيل رسل يکسره در ولوله بودند زن و مرد،
همه گرم کف و هلهله بودند
نواميس خدا يکسره در سلسله بودند،
فقط مرد همه آينه ی حسن خداي ازلي بود،
غبارش به رخ و چهره ی او مشعل انوار جلي بود،
علي ابن حسين ابن علي بود
به گردن عوض شاخه ی گل حلقه ی غل داشت
بپا داشت يکي چکمه ی گلگون نه،
مگو چکمه ی گلگون و بگو پردهاي از خون،
ز جراحات غل جامعه و بر سرش از سنگ نشان بود،
لبش ذکر خدا داشت و چشمش به رخ يوسف زهرا نگران بود
که ميديد در آن سر، گل رخسار رسول دو سرا را.
در آن هجمه ی جمعيّت و آن مرحله، گرديد روان سهل،
به سويش به ادب داد سلامش که در آن سلسله ميديد بلنداي مقامش،
الفِ قامت او، دال شده نزد امامش،
پس از آن عرض نمود اي گهرِ دُرج ولايت،
مه افلاک هدايت،
همه عالم به فدايت،
منم آن سهل که از زُمره ی انصار رسولم، که پر از دوستي عترت زهراي بتولم،
چه شود گر کني از لطف قبولم
که دل مادرتان، فاطمه، را شاد کنم
بر پسر فاطمه امداد کنم،
گفت به پاسخ شه ابرار، که اي آمده بر آل علي يار،
اگر هست تو را درهم و دينار،
بده زود به اين کافر غدّار، که بر نيزه ی او هست سر يوسف زهرا
شود از دور و بر دخت علي دور،
که اين قوم ستمکار، تماشا نکنند عمه ی ما را.
کوچهها بود پر از هجمه ی جمعيّت و وجد و شعف و عشرت و نه
بين زنان عفت و مردان شده دور از شرف و غيرت و بر لب همه تبريک،
بسي جامه ی نو در بر و لبخند زنان با سر ريحانه ی پيغمبر اسلام رسيدند،
به يک کوچه که اين کوچه همه قوم يهودند،
همه دشمن پيغمبر آل علي و فاطمه بودند
در آن لحظه ندا داد، منادي
که ايا قوم يهود! آمده هنگامه ی شادي،
سر فرزند علي بر سر ني، سنگ ستم دست شما، هر چه توانيد،
بگوييد، بخنديد و برقصيد، بريزيد به فرق سر زينب،
همه خاکستر و آريد کنون ياد خود از خيبر و گيريد همه داد
خود از حيدر و فرمان ز يزيد آمده مأمور به آزار بني فاطمه کرده است شما را.
يهودان ستم پيشه چو اين حکم شنيدند،
گروهي به لب بام نشستند و گروهي به سوي کوچه دويدند
همه عربده مستانه کشيدند،
سر يوسف زهرا به سر نيزه چو ديدند،
ره جنگ گرفتند و به اولاد نبي کار، بسي تنگ گرفتند،
به دل، ننگ گرفتند،
به کف چنگ گرفتند،
زنان از لب بام، آتش و خاکستر و خاشاک فشاندند
به دشنام همه آتش بغض جگر خويش نشاندند،
«ترانه» عوض «مرثيه» خواندند خدا را بگذاريد،
بگويم، که يهوديهاي از بام نگاهش به سر نور دل فاطمه افتاد
که لبهاش به هم ميخورَد و ذکر خدا گويد و بگْرفت يکي سنگ
چنان بر لب فرزند رسول دو سرا زد که سر از نيزه بيفتاد زمين،
ريخت به هم ارض و سما را.
چه بگويم چه شده اين همه من سنگدل و نوکر بيشرم و حيايم چه کنم؟
شعله ی جان است به نايم عجبا آه که انگار همان پشت در قصر يزيدم،
نگهم مانده به ده تن که به يکسلسله بستند
و همه حرمتشان را بشکستند و بوَد يک سرِ آن سلسله بر بازوي زينب،
سر ديگر، گرهش بسته به دست پسر خون خدا، حضرت سجاد،
همه چشم گشودند،
مگر کودکي از پاي بيفتد به سرش از ره بيداد، بريزندو به کعب ني و سيلي بزنندش،
نکند کس ز ره مهر بلندش...
چه بگويم؟ چه کنم؟ دست خودم نيست، خدا عفو کند «ميثم» افتاده ز پا را
شاعر: غلامرضا سازگار





نظرات
خیلی زیبا بود!!!!
آر اس اس برای نظرات این مطلب.